نیمه گمشده
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱  کلمات کلیدی:

گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند، گاهی نیز آدم هایی را می یابیم که با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند. برخی وقت ها ما آدم هایی را دوست داریم که دوستمان نمی دارند، همان گونه که آدم هایی نیز یافت می شوند که دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداریم. به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم، اما آنانی را که دوست می داریم همواره گم می کنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم!

برخی ما را سر کار می گذارند،‌ برخی بیش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند و روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است که تمام روح ما نیز کفاف پر کردن یک حفره خالی درون آنان را ندارد. برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای، هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پُرکنیم. برخی می خواهند ما را ببلعند و برخی دیگر نیز هرگز ما را نمی بینند و نمی یابند و برخی دیگر بیش از اندازه به ما خیره می شوند...

گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم، گاه برای یافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم و همه چیز را به کف می آوریم و اما «او» را از کف می دهیم.

گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی کنی. تو قطعه گمشده او نیستی ،تو قدرت تملک او را نداری.گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه های گم شده.او شاید به تو بیاموزد که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی ، راه بیفتی ، حرکت کنی. او به تو می آموزد و تو را ترک می کند، اما پیش از خداحافظی می گوید: "شاید روزی به هم برسیم ..."، می گوید و می رود، و آغاز راه برایت دشوار است. این آغاز، این زایش،‌ برایت سخت دردناک است.

بلوغ دردناک است، وداع با دوران کودکی دردناک است، ‌کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست.و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی ومی روی، و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی.

 

شل سیلور استاین

 


 
نومیدی
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٦  کلمات کلیدی:

آنچه انسان را پیش از مرگ می کشد نومیدی است .

( عبارتی که در خروجی سردرب امامزاده سید ابراهیم درج شده است ) 


 
رفتید بدون هیچ نشانه
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٩  کلمات کلیدی:

سلام

دیشب داشتم به  دکتر کریم پوربهنامی و دوست و دکتر خانوادگی دکتر غلامحسین مزدا فکر می کردم . واقعا دنیای کوچکی هست و چه فراموشکاریم ما انگار نبودن هیچ کس در هیچ سایتی اسمی از این انسانهای بزرگوار نیست

البته چند وقت پیش در مراسمی در دانشگاه علوم پزشکی زنجان دکتر قنات آبادی ذکری از این دو بزرگوار داشتن واقعا جای تشکر و قدردانی داره

متشکرم که به یاد آقایان دکتر پوربهنامی و دکتر مزدا بودین

  


 
نصایح بزرگان
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٠  کلمات کلیدی:

از زرتـشت سئوال کردند:
زندگی خود را بر چند اصل استوار کردی؟
فرمودند:
1. دانستم کار مرا دیگری انجام نمی دهد، پس تلاش کردم.
2. دانستم که خدا مرا می بیند، پس حیا کردم.
3. دانستم رزق مرا دیگری نمی خورد، پس آرام شدم.
4. دانستم پایان کارم مرگ است، پس مهیا شدم.

مراقب قلب ها باشیم
وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم
پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم
وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم
و همچنان تنها می مانیم
هیچ چیز آسان تر از قلب نمی شکند

ژان پل سارتر

از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:
1-ثروت، بدون زحمت
2-لذت، بدون وجدان
3-دانش، بدون شخصیت
4-تجارت، بدون اخلاق
5-علم، بدون انسانیت
6-عبادت، بدون ایثار
7-سیاست، بدون شرافت

این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه‌اش داد.


 
چگونه زندگی می کنیم
ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۸  کلمات کلیدی:

 هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم ...

 ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن ...

 روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش...
 من یازده سال با ویلان هم‌کار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم.
 کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟
 هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که حرکتی کنم، ادامه دادم:
 همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!!
ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
 تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟
 گفتم: نه !
 گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟
 گفتم: نه !
 گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟
 گفتم: نه !
 گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟
 گفتم نه
 گفت: تا حالا همه پولتو برای عشقت هدیه خریدی تا سورپرایزش کنی؟
 گفتم: نه !
 گفت: اصلا عاشق بودی؟
 گفتم: نه
 گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟
 گفتم: نه !
 گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟
 با درماندگی گفتم: آره، ...... نه، ..... نمی دونم !!!
 ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین ....
 حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت. جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد.
ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟
 جواب دادم: نه !
ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی


 
برای زندگی کردن به چه کسانی امید می بندیم
ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳۱  کلمات کلیدی:

سلام

جمعه برای خرید ذولبیا با ایلیاجان رفتیم خرید . همسر فرمودن شیرینی تیفانی

بهتره بعد از کلی طی طریق ( با این وضع بنزین ) ذولبیا را خریدیم در حال

برگشت به منزل یه صحنه دیدم که خیلی منو تکون داد یه موتور سوار میمون

کوچیکی رو تو قفس گذاشته بود و قفس پشت موتور بود . میمون کوچولو از

ترسش دستاشو از لای میله های قفس بیرو آورده بود و محکم لباس راننده

موتور رو گرفته بود . پیش خودم فکر کردم این میمون از ترس موتور به

زندانبانش متوسل شده و اونو چسبیده . چه زندگی داریم عجبا حیف که دوربین

نبود ازش فیلم یا عکس بگیرم تو زندگی و برای زندگی کردن به چه کسانی که

امید نمی بندیم و دست یاری طرفشون دراز نمی کنیم


 
زندگی ادامه دارد
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٢  کلمات کلیدی:

سلام

زندگی ادامه اداره  حتی بدون  دوستان

چند نفر از دوستان هستن که فوت کردن ولی من هیچ وقت باور نکردم فوت

کردن تا این حد که بعضی موقعها به اشتباهی می خوام حالشونو از پدر و مادر

یا همسرشون بپرسم

نمی دونم خودمو دارم گول میزنم


 
یاد دوستان
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٧  کلمات کلیدی:

سلام

امروز یه سری به گذشته وبلاگم زدم

چه روزهائی رو پشت سر گذاشتم

چه دوستانی اومدنو رفتن

چه وبلاگهائی که دیگه وجود ندارن

راستش ناراحت می شم

افسوس همه رفتنی هستیم

راستش از دوستای قدیم وبلاگیم که هنوز که هنوزه وفادارن و سر می زنن

بهم متشکرم

باران عزیز و عسل عزیز و زن شرقی عزیز و دوست همشهری تازه یافته ام یلدا ی عزیز

متشکرم


 
← صفحه بعد